گلچینی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی

به گزارش مجله کارنیکان، هاتف اصفهانی شاعر قرن دوازدهم، سراینده ترجیع بند عرفانی مشهور است. ترجیع بند و گلچینی از غزلیات و رباعیات هاتف را در مجله خبرنگاران بخوانید.

گلچینی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی

با ما همراه باشید و با تور چین از شگفت انگیزترین کشور دنیا دیدن کنید بر روی دیوار چین سلفی بگیرید، از قصر ممنوعه دیدن کنید و در خیابان شانگهای پیشرفته ترین آسیا قدم بزنید.

سید احمد حسینی اصفهانی، متخلّص به هاتف اصفهانی در سال هایابتدایی قرن دوازدهم در اصفهان متولد شد . او را حکیم اصفهانی و یا طبیب اصفهانی نیز خوانده اند. اصل خانداناو از قصبه ای بود در سرزمین آذربایجان به نام اردوباد که اجداد هاتف تا زمان صفویاندر این شهر ساکن بودند. آن ها در زمان شاه عباس اول به همراه عده ای از ارامنه آذربایجانبه اصفهان مهاجرت داده شدند و از آن روزگار به بعد در این شهر ساکن شدند.

هاتف، از این خاندان در سال های بعد در اصفهان متولدشد. در دوران نوجوانی و جوانی علوم مختلف را از دانشمندان زمانه خود فرا گرفت و بهخصوص در علم طب مهارت کاملی یافت. آگاهی او نسبت به علوم مختلف و آشنایی با ادیان الهی،زرتشت و مسیحیت، معارف الهی و مشارب عرفانی و نگاه توحیدی آنان که در ترجیع بند معروفشبه خوبی متجلّی شده است در اشعارش پیداست.

هاتف تا انتها دوران میانسالی در زادگاهش اصفهانماند، اما در سال 1188 ق. به دلیل شرایط خاصّ تاریخی و حکومت حاکم وقت این شهر، ازاصفهان به قم و بعد از آن نزد صباحی در کاشان رفت و در اواخر عمر خود، سال های1197 و 1198 ق. دوباره به قم سفر کرد. او به جز سه شهر اصفهان، قم و کاشان سفری بهشهر و یا کشور دیگری نداشته است.

دیوان اشعار او شامل:غزلیات، ترجیع بند، قصاید، مقطعات، مطایبات، ماده تاریخ ها، رباعیاتو اشعار عربی است. هاتف، علاوه بر میراث ارزشمند اشعار خود، دو فرزند شاعر نیز به یادگارنهاد. دختر هاتف سیّده بیگم نام داشت و رشحه تخلّص می کرد و در میان زنان سخنور عهدخویش سرآمد بوده است. فرزند دیگر هاتف سیّد محمد متخلّص به سحاب بود. سحاب همانندپدر علاوه بر فنون شاعری در فن طبابت نیز مهارت داشت. هاتف در سال 1198 ق. در شهر قم وفات یافت و همان جا به خاک سپرده شد. به نقل از منابع شفاهی به احتمال زیاد، قبر اودر صحن عتیق حرم حضرت معصومه بوده است که در حال حاضر اثری از آن وجود ندارد.

بهترین غزلیات هاتف اصفهانی

گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامت

گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت

گفتم چه خوش از کار دنیا گفت غم عشق

گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت

هر جا که یکی قامت موزون نگرد دل

چون سایه به پایش فکند رحل اقامت

در خلد اگر پهلوی طوبیم نشانند

دل می کشدم باز به آن جلوهٔ قامت

عمرم همه در هجر تو بگذشت که روزی

در بر کنم از وصل تو تشریف کرامت

دامن ز کفم می کشی و می روی امروز

دست من و دامان تو فردای قیامت

امروز بسی پیش تو خوارند و پس از مرگ

بر خاک شهیدان تو خار است علامت

ناصح که رخش دیده کف خویش بریده است

هاتف به چه رو می نمایدم باز ملامت

************

کوی جانان از رقیبان پاک بودی کاشکی

این گلستان بی خس و خاشاک بودی کاشکی

یار من پاک و به رویش غیر چون دارد نظر

دیده او چون دل من پاک بودی کاشکی

قصد قتلم دارد و اندیشه از مظلومیم

یار در عاشق کشی بی باک بودی کاشکی

تا به دامانش رسد دستم به امداد نسیم

جسم من در رهگذارش خاک بودی کاشکی

سینه ام از تیر دلدوز تو چون دارد نشان

گردنم را طوق از آن فتراک بودی کاشکی

غنچه سان هاتف دلم از عشق چون صد پاره است

سینه ام زین غم چو گل صد چاک بودی کاشکی

************

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

ذره است این، آفتاب است، این کجا و آن کجا

دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه ای

ورنه پای ما کجا وین راه بی انتها کجا

ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا

جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق

این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا

در لب یار است آب زندگی در حیرتم

خضر می رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا

چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می نماید

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

ترجیع بند معروف هاتف اصفهانی

ترجیع بند معروف هاتف با شاه بیت : چشم دل بازکن که جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی دارای پنج بندو در موضوع وحدت وجود است هاتف رابه حریم استادان عظیم نزدیک می نماید. گروه فرهنگ وهنر مجله کارنیکان این ترجیع بند را به شما تقدیم می نماید.

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می شتافتم حیران

آخر کار، شوق ملاقاتم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه روی مشکین موی

مطرب بذله گوی و خوش الحان

مغ و مغ زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمسار از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند :

عاشقی بی قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که توضیح آن نتوان

این سخن می شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گگردد و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این مصاحبه که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می کشان گردش

پاره ای مست و پاره ای مدهوش

سینه بی کینه و درون صافی

دل پر از مصاحبه و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم :

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت :

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک دنیا گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از دنیا و دنیایان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه ای بردار

گردد آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس سخت

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی دار دیده بر ملاقات

تا به جایی رسی که می نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می گوی و پشت سر می خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما نمایند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

بهترین رباعیات هاتف اصفهانی

از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت

هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت

من بندهٔ عشق و مذهب و ملت من

عشق است و علی ذالک احیی و اموت

************

اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل

صحرا همه سبزه کوهساران همه گل

از فرقت توست در دل ما همه خار

وز طلعت تو به چشم یاران همه گل

************

از عشق تو جان بی قراری دارم

در دل ز غم تو خار خاری دارم

هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل

می پنداری که با تو کاری دارم

گروه فرهنگ و هنر مجله کارنیکان

منبع: ستاره
انتشار: 10 آذر 1399 بروزرسانی: 10 آذر 1399 گردآورنده: karnikan.ir شناسه مطلب: 1198

به "گلچینی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "گلچینی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید